این انتخابات آن روی خیلی ها را نشان داده است. اعم از سیاسیون و روزنامه نگاران.. کاری با روزنامه نگاران ندارم که آنها صرفا به وظیفه حرفه ای شان که لزوما هم اخلاقی نیست، می پردازند. منظور من مشخصا دو کاندیدای ریاست جمهوری است که اخیرا سر حراج منابع کشور در قالب تراول های 50 هزار تومنی و سهام عدالت و پول نفت کورس گذاشته اند.
جالب است که این نوابغ یکدیگر را متهم به کپی برداری از طرح هوشمندانه خودشان هم می کنند .. رجوع شود به تیتر صفحه اول اعتماد ملی ﺳﻪشنبه, اردیبهشت 29, 1388
حالا این طرح که کروبی به آن می بالد و دوستان اعتماد ملی آن را اوج خلاقیت و درایت این کاندیدا در طرح برنامه های 4 ساله برای اداره کشور معرفی می کنند ، همان که مثل یک رعد و برق در موعد انتخابات 84 به کله کروبی خورد، توزیع 50 هزار تومن در بین شهروندان است.
بعد از آن احمدی نژاد تصمیم گرفت که دست پیش گرفته بی خیال کسری بودجه 25- 30 هزار میلیاردی کشورکه حتی کلافه اش هم نکرده است ، شود و با توزیع سهام عدالت و اخیرا هم پول نفت در قسم های 70 هزار تومنی، از قافله عقب نماند.
حالا این کسری بودجه که در تاریخ ایران بی سابقه است بماند، اینکه منابع کشور به جای اختصاص دادن به سرمایه گذاری صدقه وار در بین مردم تقسیم می شود هم بماند.. اینکه انتخابات ایران بیشتر شبیه حراج کریستی هم شد که هیچ..مساله این است که چطور بعضی ها که اتفاقا ادعای معنویت هم می کنند وجه ماتریالیستی روحیه مردم را انگولک کرده وغدد معده مردم را زمان انتخابات تحریک می کنند؟

هنوز 10 روز از گفتگوی خبری صادق محصولی وزیر کشور که در جمع خبرنگاران اعلام کرده بود که مطبوعات اسرائيلي تيتر زني را از روزنامه نگاران ايراني ياد مي گيرند، نگذشته بود که اولین پس لرزه آن گریبان روزنامه یاس نو را در اولین شماره اش و پس از 3 بار توقیف گرفت. چه خوب بود این روزنامه حتی در اولین شماره اش..اینکه یاد آدم روزنامه های آن دوران را می آورد..اینکه هنوز روزنامه نگاری روتین و باری به هر جهت نشده..اینکه هنوز روزنامه نگارانی هستند که از قبل بی بی سی فارسی و زمانه ، چمدان خود را نبسته اند..حیف شد که این یاس نشکفته پلاسید..!!

گاهی وقتها وقتی کتابی را در دست می گیرم دلم می خواهد همه چیز دور و برم به حالت سکون در بیاید تا تمامش کنم.. رویایی برای کنترل زمان..این غیر ممکن برای هر کتابی آرزو نمی شود.. شاید از هر سه یا چهار نویسنده که هر کدام دو یا پنج کتاب دست من داشته باشند یک کتاب اینطور مرا مسحور کند.." زندگی در پیش رو" ازرومن گاری یکی از آن کتاب ها بود.. آن روز برای خودم چایی درست کردم و در اتاق رو بستم و دمر روی تخت افتادم و تا 2 نیمه شب فقط 30 صفحه آخر کتاب باقی مانده بود..
داستان در دل حومه پاریس از زبان مومو" محمد" پسرک روسپی زاده ای که تحت سرپرستی زنی جهود بزرگ شده ، نضج می گیرد.. این داستان فقط یک روزمره نویسی ساده به همان سادگی عنوانش نیست ،اما چیزی که این کتاب را از یک کتاب داستان معمولی متمایز می کند زندگی از دریچه چشمان درشت آبی یک پسر یتیم که هیچ چیز از گذشته اش نمی داند و چندان هم اصراری به دانستنش ندارد.. غایت آرزوی حرفه ای او تبدیل شدن به یک جاکش پولدار و منصف است..وابستگی عاطفی شدیدی به زنک پیر و زشت جهود " رزا خانم" او را در سن 14 سالگی با دنیای پیری دمخور می کند.. بطوری که هرگز برای خودش دوران نوجوانی و جوانی را تصور نمی کند.. برای مومو کوچولو زندگی فقط به 2 مرحله خردسال و کهنسالی تقسیم می شود.. عطوفت بی حد و حصرش به تمام آدمهایی که اطرافش زندگی می کنند، اعم از سیاه و سفید و عرب و آفریقایی و یهودی و مسلمان شگفت انگیز است.. تعریف و توصیف کودکانه ای که او از این آدمها ارائه می دهد بقدری باور پذیر و دوستداشتنی است که شخصیت مومو را از چارچوب داستان بیرون آورده و به او جان می دهد..
مومو که تا اواخر داستان فکر می کرد 10 ساله است ناگهان پی می برد که 14 سال دارد و مادر زیبایش توسط مرد دیوانه ای که خود را پدر محمد می نامد به قتل رسیده است.. اما محمد ایمان دارد که نطفه اش توسط یکی از مشتری های مادرش بسته شده و آن مرد رذلی که بیشتر شبیه قورباقه می ماند، پدرش نیست..
او نه بچگی می کند و نه با دنیای کودکانی آشتی دارد.. تمام توانش را بکار می برد تا رزا خانم در آرامش بمیرد نه در بیمارستان تا رکورد زندگی گیاهی را بشکند.. این کتاب بی نظیر است.. از نظر من سادگی و عمقش قابل مقایسه با خداحافظ گری کوپر ، بادبادکها که من از این نویسنده خوانده ام قابل مقایسه نیست..
این کتاب شیوایی و بلاغت ترجمه لیلی گلستان را در خود دارد.. نثر زیبا و همزاد پندارانه اش آدم را تا صفحه آخر می کشد..البته نا گفته نماند که این داستان ابتدا با نام مستعار امیل آژار به چاپ رسیده است..
توصیف آدمها از زبان محمد را دوست دارم.. بعضی چیزها در بین همه بچه ها مشترک است.. محمد بخشی از کودکی خود من است.. بی نهایت زیبا بود..

وقتی که تو آن گوشه برای خودت آرام قد می کشی..! ما اینجا در اعماق پایتخت هر روز در زمین فرو می رویم..! سرت به آسمان رسیده یا ابرها را دنبال خودت به زمین کشاندی؟!
* چقدر از عکس خالی شده بودم..!
این قصه کتاب "دا" حواشی غریبی دارد.. فکر می کنم تا حالا به چاپ سوم هم رسیده باشد.. احمدی نژاد هم در مراسم افتتاح نمایشگاه کتاب، نویسنده و کتا ب را تحسین کرد.. این همه توجه و اهمیت بخشی به یک کتاب خاطرات وقتی معنا پیدا می کند که بدانیم این کتاب خاطرات یک زن در زمان جنگ است..
خوب برای من مساله این است هر سال کتاب های زیادی روی خروجی موسسات انتشاراتی قرار می گیرند به لطاظ علمی و ادبی بسیارقابل توجه هستند.. اما اینکه یک کتاب خاطرات ، هر آنقدر هم که قوی و بی نقص باشد تا این حد ثغل توجه مسولان حتی بالاترین مقام اجرایی کشور قرار گیرد! در حالی که آثاربسیاری از نویسندگان سرشناس و گمنام کشور در توقیف باشد و مجوز انتشار نگرفته باشند !جای یک علامت سوال بزرگ است.
به ویژه اینکه بحث پیوستن این کتاب به حلقه کتاب های درسی راهنمایی یا دبیرستان نیز در آموزش و پرورش مطرح باشد.
بدتر از همه اینکه بدانیم تفکری در شورای عالی آموزش و پرورش در صدد حذف کتاب تاریخ و جغرافی از کتاب های درسی مدارس باشد. گفته می شود که حذف کتاب جغرافی تا به حال جدی شده اما برای حذف کتاب تاریخ هنوز مخالفان زیادی در شورای عالی آموزش و پرورش وجود دارد..
اين مطبوعات ، اين روزنامه ها، اين روزنامه نگاران خيلي ها را عصباني مي كنند..اين خبرنگاران دل خيلي ها را خون كرده اند..بايد هم آنها را با روزنامه نگاران اسرائيلي مقايسه كرد..
آنقدر كه صادق محصولي وزير كشور در يك جلسه بي ربط به مسائل انتخاباتي و سياسي ( همايش مديران ثبت احوال) مي گويد: مطبوعات اسرائيلي تيتر زني را از روزنامه نگاران ايراني ياد مي گيرند( نزديك به مضمون)..
وی به انتقاد از برخی روزنامههای کشور پرداخت و گفت: «اگر اسرائيل میخواست تيترهايی را که برخی از روزنامههای کنونی کشور استفاده میکنند، به کار ببرد بهتر از اين تيترها چه چيزی را میتوانست انتخاب کند».
ظاهرا حرف زدن از اسرائيل بعضي وقت ها خط قرمز است و بعضي وقتها نيست.. اين بستگي به آستانه تحمل حاكميت دارد.. وقتي وزير كشور در يك جمع نه چندان مرتبط با موضوع سياست، روزنامه نگاري و اسرائيل چنين حرفي مي زند يعني يك موج احتمالي براي توقيف مطبوعات.. ما به اين جملات عادت كرديم..مفهوم آن را خوب مي فهميم..

اين روزهايي شلوغي كه انگار تمامي ندارد.. من فقط در جستجوي يك چيزم..!