
نه چندان دور از روزهایی که تمام برنامه های صدا و سیما شده بود مملو از ماتم و رثای مردمان بی گناه غزه، نه خیلی دور از روزهای محرم ، نه خیلی دو از اینجا، در ایران سرزمین خودمان هزاران لاک پشت، مار،پرنده های دریایی زنده زنده در آتش سوختند و ما صدایشان را نشنیدیم..خیلی بدتر از آنچه که در کربلا روی داد..
عکس ها را که دیدم نمی توانم ضجه های این حیوانات بی دفاع را از ذهنم دور کنم.. جنایت فقط کشتن انسان نیست..! جنایت کشتن عامدانه هر جانداری بدون دلیل است..
از سال گذشته مسئولان راهسازی شهرستان کازرون به صورت پنهانی اقدام به آتش زدن تالاب پریشان زیستگاه بسیاری از گونه های آبزی خاص طبیعت ایران، برای راهسازی کردند که بر اثر آن هزاران جانور زنده زنده در آتش سوختند..
عکس ها از محسن عباسپور و گزارش از جواد حیدریان را در مهر ببینید..
یاد جوجه تیغی خودم افتادم..!
1-لاریجانی گفته آمریکا به جای بازی در رینگ بوکس در صفحه شطرنج با ایران بازی کند. به تغییر ذائقه آقای لاریجانی خنده ام گرفت..یاد شعارهای مشت محکمی سران حکومتی می افتم که 30 سال است بر روی سر و صورت استکبار جهانی و غرب باریدن گرفته است..
از خودم می پرسم چه کسی صحنه جهانی را به رینگ بوکس تبدیل کرد؟ هنوز هم این "مشت محکمی" چاشنی ائمه جمعه موقت تهران است..آمریکا به نوبه خودش و ایران هم به نوبه خودش سیاست را خشن کرد..
یاد حرمت شطرنج در سالهای اول انقلاب افتادم..اصلا بعد از حرام شدن شطرنج بود که سیاست خارجی ایران سر خرش را به سمت رینگ بوکس کج کرد و بعد گفتمان مشت زنی را شروع شد..
بعد از اعلام حلال، به مرور شطرنج از خانه های مردم به فدراسیون شطرنج و بعد از آن به سیاست خارجی کشیده شد و گفتار اخیر آقای لاریجانی ناشی از همین میز شطرنجی است که اخیرا سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران یکی از آنها را در مجلس شورای اسلامی و دیگری را در وزارت امور خارجه نصب کرده است و آقایان درهنگام فراغت از بوکس یه دست شطرنج می زنند به قول معروف..
عجله نکنید بزودی حرمت قمار بازی هم از بین خواهد رفت و آقای لاریجانی و شایدم آقای جنتی به جای شطرنج اوباما را دعوت به یه دست قمار سر فعالیت هسته ای ایران کنند..
2- چند روزی نبودم چون ای دی اس الم ( بخوانید اینترنت پرسرعت..) قطع شده بود که به سلامتی وصل شد..
3-ستاد بزرگداشت والنتاین به مناسبت تقارن تقریبی روز عشاق غرب در( 14فوریه ) 26 بهمن و روز عشاق شرق (سپندار مذگان) در 29بهمن، این هفته را هفته والنتاین نامید و هرگونه رد و بدل کردن کادو را مجاز اعلام کرد.. هپی والنتاین برای همه دوستان
خاتمی چراغ خانه ما بود اما نفت زیادی نداشت.
جایی که لازم بود شعلهاش بالا برود دود میزد و زمانی که لازم بود فتیلهاش پایین بیاید خاموش میشد.
خاتمی چراغ خانه ما بود اما شیشهاش زود ترک برداشت و بر قطر دودهاش هر لحظه افزوده میشد.
خاتمی
چراغ خانه ما بود اما نورش آن را روشن نکرد و حشرات موذی را به طرفش
کشاند.آری خاتمی چراغ خانه ما بود ولی در اوج ظلمت نفتش تمام شد، فتیلهاش
سوخت و چنان به پت و پت افتاد که همه از خیرچراغ گذشتند و به شمع تن
دردادند.
بی شک نام این چراغ خاموش در صفحات سیاه تاریخ خواهد ماند.
همه اونچه رو که من دلم می خواست از آمدن خاتمی بگم..این مرد در چند سطر گفت!
چه کسی گفته عشق سن و سال دارد، دوره دارد، شرایط دارد، اماو اگر دارد؟؟
برای خریدن یک هدیه رفته بودم داخل بوتیکی مملو از اقلام جینگلی وینگیلی برای کادو و غیره..همزمان با من پسر 11-12 ساله ای وارد شد و از فروشنده خواست تا کادویی در حد 2 هزار تومنی برایش بیاورد..
خوب آقای فروشنده هم یه نگاهی به قد و قواره پسر کرد و چند نمونه از عروسک های ارزان قیمتش را جلو گذاشت..
پسرک با حالت دلخوری گفت: اینا چیه؟ می خوام کادوی والنتاین بدم !
آقای فروشنده هم با بی میلی یه عروسک خرسی که یه قلب روی شکم گندش بود رو برای پسرک آورد و گفت: 4500 تومن!
عروسک خوشگل بود و پسرک نمی توانست از آن صرف نظر کند..
به فروشند گفت: نمی شه الان نصف پولشو بگیرید بقیه شو بعدا بیارم؟
فروشنده هم خیلی جدی گفت: نه!
گفتم: آقا پسر الان نصف پولشو بده بقیه شو هم چند روز دیگه بیار!تا والنتاین چند روزی فرصت داری..
پسرگفت: نه الان می خوام بهش بدم..وقتی منتظرش نیست..روز والنتاین می دونه که می خوام کادو بدم مزه نداره!!! بعد هم پسرک پولهاشو از توی کیفش درآورد،، 25 تومنی،50 تومنی،100 تومنی،جیرینگ جیرینگ صدا می داد..با دقت شروع به شمارش پولها کرد..من و فروشند هاج و واج نگاه می کردیم..حیف دوربینم همراهم نبود!
خوب القصه برای پسرک فکری کردیم که کادوش رو برداشت و برد اما چیزی که در این اتفاق منو به خودش جذب کرد فرایند الگو برداری و حتی به نوعی فرا الگویی عشق و عشق ورزی است..همیشه نحوه دلبری و عشق ورزی افراد مسن و البته بچه ها که کاملا ناب و بی آلایش به نظر می رسد برای من تامل برانگیز و البته حسادت برانگیز بوده..اینکه چه چیزی دنیای عاشقانه جوان ها رو اینقدر آسیب پذیر و شکننده کرده است..اینکه چرا مرز عشق و نفرت در این نسل کمتر از باریکی مویی شده است..

همه چیز خوب بود نتیجه امتحانم فردای روزی که از سفر برگشتم ایمیل شد و راضی بودم نسبتا،امتحان خیلی سخت بود ولی به شکل آنلاین برگزار شد که من خیلی خوشم اومد..
از محیط دانشگاه و فضای مدرنش خوشم اومد..هوا بسی خوب و خنک و اندکی سرد بود..
قبلش با دوست جوون برنامه ریزی کرده بودیم که کجا بریم و البته به همه جا هم رسیدیم..از قسمت آتلانتیس د پالمش خیلی خوشم اومد بویژه اینکه دوربین بردم تو پارک آبی و کلی عکس نیود از ملت گرفتم کسی هم چپ چپ نگاهم نکرد (فرصتی که هرگز تو ایران پیش نمیاد)..البته پرسوناژام اینقدر ورجه وورجه می کردن که نتونستم یه آلبوم بادی آرت با خودم بیارم..
من بر عکس این ماموت که اشتهای سیری ناپذیری در خرید کردن و چرخ زدن تو مراکز خرید داشت اصلا از این قسمتش خوشم نیومد..خوب البته واقعا همه چیز خوب بود قیمتا،مرغوبیت اجناس و غیره..
با یه آقای فلسطینی آشنا شدم و کلی با هم در مورد غزه بحث کردیم..!!
پدر و مادرم هم تازه از هند برگشتن واز همه چی اونجا خیلی خوششون اومده بود به غیر از کثیف بودنش..اونا برای یه نمایشگاه از طرف اتاق بازرگانی هند دعوت شده بودن و البته مثل من و دوست عزیز لازم نبود خرج کنن اینقدر در حد بنز..
از نالج ویلیجش خوشم اومد فراوون و بازم تاکید می کنم آتلانتیس د پالم..
این چند روزه فراغتی داشتم تا بیشتر وبگردی کنم که شامل بعضی از وبلاگ هایی شد که در مورد مهربانی با حیوانات نوشته شده بود..نظرات پای این مطالب برایم جالب بود که بعضی از خوانندگان معتقدند در این دنیا اینقدر آدم کشته و یا مورد بد رفتاری قرار می گیرد که پرداختن به حقوق حیوانات، محلی از اعراب ندارد..
یادم افتاد افق روشنفکری بسیاری ازما در امتداد جان انسانهاست..گاهی کمتر در حد یک هموطن و گاهی بیشتر تا نزدیکی مردم غزه..
حیوان کشی،سگ کشی و یا حتی لگد کردن مورچه های بی نوا برای بسیار از ما راحت تر از کندن شاخه گلی از بوته است..
چون عادت کردیم که فقط برای جان موجوداتی ارزش قائل شویم که می توانند دردشان را فریاد بزنند..نه برای زبان بستگانی مرگشان هم مثل زندگیشان فقط آهنگ سکوت است..
زمانی که روزنامه همشهری بخش ایرانشهر کار می کردم، خانم میانسال بسیار جدی گاهی به گروه محیط زیست رفت و آمد می کرد..میز گروه ما درست مجاور گروه محیط زیست بود و حرف های این زن با دبیر گروه همیشه توجه منو جلب می کرد..به مرور متوجه کشمکش این خانم با دبیر گروه شدم..بعد از آن وقتی سرو کله این زن پیدا می شد بچه های گروه یکی یکی جیم می زدند و البته خانم هم دست بردار نبود و تقریبا هر روز به آنجا می آمد و بست می نشست..تمام مدت هم از سردبیر گرفته تا تمام بچه های تحریریه حتی فنی با دیدن این زن با ایماء و اشاره و شکلک خنده های معناداری رد و بدل می کردند..یکبار از خبرنگار گروه محیط زیست پرسیدم داستان این خانم چیه؟ جواب داد که این خانم دبیر انجمن حمایت از قاطران بارکش است و اصرار دارد که در خصوص حمایت از این حیوانات حتما مطلبی در این صفحه چاپ شود!!خنده ام گرفت..یک جور خنده حاصل از جو زدگی!!همه می خندیدند و انگار باید منم می خندیدم!!اما اتفاقی درون من افتاد که بابت آن همیشه از آن زن متشکر باشم..من هرگزتا آن زمان به مصائبی که حیوانات بارکش تحمل می کردند فکر نکرده بودم..
هنوز مدرسه نمی رفتم..خانه ما حیاط بسیار بزرگی داشت که یک باغ کوچک را در دل خود جا داده بود..هر آنچه که از قبل 6 سالگی ام در خاطر دارم در این باغ گذشته است..من در پای درخت های توت و انجیر این باغ با حیوانات زیادی دوست شدم و اصلا با آنها زندگی کردم..جوجه،مرغ،خروس،گوسفند،غاز، بوقلمون،سگ،گربه،سنجاب، خرگوش، موش و سوسک وجیرجیرک ، کرم خاکی وپروانه، کرم شب تاب ، کرم درخت وحتی شته که از هیچکدامشان به غیر از سوسک نمی ترسیدم..من جیرجیرک رو با یواشکی با خودم به رختخوابم می بردم..گاهی هم ملخ تور می زدم..
اما یک جوجه تیغی کوچولو داشتم که دوست پدرم از شهرهای غربی کشور برایم آورده بود..تیغ های بلند و تیز و سیاهی داشت و اغلب ساکت و بی صدا خودش را لای تیغ هایش جمع می کرد..آن زمان کمتر کسی جوجه تیغی را از نزدیک دیده بود..حتی خیلی از دوستانم نمی دانستند چنین موجودی وجود دارد..آنقدر عجیب ،جذاب و دوستداشتنی بود که که یکی از پسرهای همسایه پیشنهاد کرد به او بفروشم..خوب طبیعتا قبول نکردم و او هم کینه کرد..
یک روز این پسر به همراه چند نفر از پسرو دخترهای همسایه که با هم دوست بودیم در خانه ما آمد و گفت جوجه تیغی را ببریم بیرون هوایی بخورد..خوب من هم فریب خوردم..جوجه تیغی را به نوبت از تیغ هایش می گرفتیم و به سختی تا انتهای کوچه ، کنار ساختمان نیمه کاره ای که بشکه قیر داغ کنارش بود رساندیم..من نفهمیدم چطور شد که همان پسر جوجه تیغی را داخل بشکه قیر داغ انداخت..فقط یادم آمد که جیغ می کشیدم و گریه می کردم..
یکی از کارگران جوجه نیمه جان را از درون بشکه به سختی بیرون آورد..همه رفته بودند و من و دوستم بالای سر جوجه تیغی مرده گریه می کردیم..همان کارگر مهربان گوشه خرابه او را دفن کرد..من دو روز رختخواب افتادم از شدت غم..
فکر می کنم این جمله از کنفسیوس است که می گوید: خدایا هرموجودی که در این دنیا دچار رنج و عذاب است را نجات ببخش.. جالب است که نگفت فقط انسان..چرا با حیوانات و حتی با گیاهان مهربان نباشیم!؟
سعیده گفته تیره ننویسم..من اتفاقا اهل سیاه نمایی و سیاه نویسی نیستم..جالب اینکه حالم بیشتر از هر زمان دیگه ای توی این سال خوبه و جریانات هیجان انگیزه زیاد برام افتاده و البته در حال وقوعه..فشار کار و دغدغه های روزانه که برای همه هست و بخشی از زندگیه..
هفته دیگه یه سفر تحصیلی و البته با چاشنی تفریحی وسیاحتی به خارج از ایران دارم و این برای من که عاشق سفر و عکاسی و کشف چیزای جدید هستم،خیلی خیلی اتفاق خوبیه..تو این سفر تنها نیستم و خوش سفر ترین و باحال ترین دوستم هم همراهمه..
همه چیز خوبه و خوب خدا رو شکر می کنم و برای همه روزای خوب طلب می کنم
خوش باشید!!

هر وقت می خواهم خودم را تعریف کنم یا اینکه خودم را در ذهنم مجسم کنم به اولین چیزی که فکر می کنم این است..من یک زن هستم..من با تمام تمایلات ، مظاهر و خصوصیات زنانه ام خیلی سعی می کردم از این زن بودنم فرار کنم.. از 6 سالگی اسم پسرانه ای را روی خودم گذاشتم و همه را مجبور کردم که با همین اسم صدایم بزنند..هرگز دامن نمی پوشیدم و اجازه نمی دادم موهایم بلند شود..
تا اینکه یک روز مادرم برایم یک کفش صورتی رنگ پاشنه تخ تخی خرید (پاشنه فلزی).. من شیفه این کفش و هر آنچه که در کنارش زیبایی آن را کامل می کرد، شدم.. بعد اجازه دادم موهایم بلند شود و مادرم روی سرم گیره صورتی ( الان ذائقه ام به آبی و قرمز و سبز تغییر یافته است )بزند..
هر چه بزرگتر می شدم بیشتر باور می کردم که یک زن هستم..وقتی واقعیت زن بودن در جامعه ای مثل جامعه ایرانی به صورتم سیلی می زد، با چیزهای دلخوش کنکی که حالا می بینم چقدر کوچک و بی مقدارند، این مصائب را زیر آن سقف شیشه ای بالای سرم تحمل می کردم..
بعد یک روز دوستی کتاب جنس دوم سیمون دوبواررا به من داد و من تازه فهمیدم در این احساس با خیلی ها مشترکم..
امروز داشتم مراسم اهداء جایزه سیمون دوبوار به کمپین یک میلیون امضاء را تماشا می کردم که خانم سیمین بهبهانی آن را به نمایندگی از کمپین دریافت کرد..( البته جایزه نقدی از ترس انگ جیره خوار بودن به خود موسسه برگردانده شد) این جایزه و بیشتر از این حق این کمپین و تمام جنبش های فعال زنان در ایران است..که به خاطر فرایند آگاهی بخشی به زنان ایرانی بارها هزینه پرداخته اند..
راستش حالا وقتی به زن بودنم فکر می کنم احساس می کنم آن سقف شیشه ای کمی بالاتر رفته است..
مراسم تحلیف باراک اوباما را نگاه می کنم.. چیزی در ظاهر فریبنده این مرد منو آزار می ده..وقتی اوباما در سخنرانی خود به انعطاف ناپذیریش در برابر فعالیت های هسته ای ایران و حمایت از گروههای شبه نظامی تاکید می کنه به خوش بینی بعضی از نوابغ ایرانی خنده ام می گیره..این توهم که سیاه پوستان سراسر دنیا دشمن قسم خورده دولت آمریکا هستند و نتونستند سیاست های استثمارگرانه 50 سال قبل این دولت رو فراموش کنند و به خاطر همین دست دوستی به طرف مسلمانان دردمند ایران درازکردن، همچنان بر اندیشه ساده لوحانه بعضیا چنبره زده.. یک آمریکایی ، آمریکاییه !! چه سیاه چه سفید..بنابراین رییس جمهور شدن یک سیاه پوست تغییری درسیاست خارجی آمریکا ایجاد نخواهد کرد..اینو می شه از انتخاب جرج بایدن معاون اوباما( خودش گفته: بهترین دوست اسراییل در سنای آمریکا) و نامه بدون جواب احمدی نژاد فهمید..دلایل دیگری هم وجود داره..
این اوباما هم از جهاتی شبیه خاتمی هستش..یکی از وجوه اشتراکش اینه که زیاد شعار می ده..دوم،می خواد همه رو راضی نگه داره..سوم، حرفایی می زنه که عملی نیست فعلا..حالا می بینیم..
پی نوشت: از این روزهای بی برفی غصه ام گرفته است..