تبليغاتX
كنج

ماسوله: بهشت کوچک من                     




                                  

وقتی کوچک تر از این بودم، وقتی قدم به خیلی چیزها نمی رسید،وقتی تصور سفر تنهایی تا میدان ولیعصر برایم مثل یک کابوس بود، در تخیلاتم خانه ای امن دور از شهر و مردم روی یک کوه بلند داشتم که رودخانه ای به رنگ آبی روشن اززیر پایش می گذشت.. تصور لذت بخشی از تنهایی، نوشیدنی داغ و کیک شکلاتی کنار پنجره این خانه داشتم..کسی کاری به کارم نداشته باشد، کتاب بخوانم،از کوه بالا بروم ، نفس عمیق بکشم..هی نفس بکشم!!

سال قبل همین موقع خانه کوچک مدینه خانم در ماسوله را همان خانه امن دیدم..باورم نمی شد قدرت تصور من اینقدر تجسم ساز باشد..خانه دو طبقه که طبقه دومش مخصوص مسافران و مشرف به کل ماسوله است..می توانم بگویم یکی از زیباترین خانه های این روستاست..یک سوئیت کوچک 40 متری با تمام لوازم ضروری زندگی، در و پنجره چوبی و شمعدانی های مقابل پنجره و بخاری کوچکی که فقط دو ماه از سال خاموش است و دمای اتاق را دلچسب و ملس می کند..

صبح ها با حرارت بخاری به صورتم و سرمای صبحگاهی به نوک انگشتان پاهایم از خواب بیدار می شوم..پنجره نیمه باز است..باز که می کنم قطرات باران چیزی شبیه شبنم صبحگاهی صورت را شلاق می زند..شفق سحرگاه از بین کوههای روبرو روح آدم را نوازش می دهد..سکوت شیرینی که آدم کم ذوقی مثل من را هم شاعر می کند..

اینجا آدم نه آنقدر تنهاست که احساس ترس کند و نه آنقدر شلوغ است که خلوتش به هم بریزد..اینجا اگر باشی هم تنها هستی هم نیستی..یک مرز دلپذیر..کنجکاوی اهالی فقط در حد یک نگاه باقی می ماند..حریم به شدت رعایت می شود..کسی صورتش را از مقابل دوربین عکاسی برنمی گرداند.. خونگرمی خاص کوهستان نشینان

اما مدینه خانم سوگلی ماسوله..شاید نیمی از تعلق خاطر من بسته به این روستای کوچک حضور شیرین همین زن است..با هم می نشینیم و از رازهایمان می گوییم، غیبت می کنیم،به زندگی می خندیم و خلاصه حاااال می کنیم..

از آذر سال قبل تا آذر امسال 4 بار به ماسوله رفتم و فردا سفر پنجمم خواهد بود با گروه کوچکی از دوستان باحال..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:46  توسط سعيده امين  | 

دیپلماسی به زبان پرتاب کفش

من اصلا نمی فهمم که مفسران سیاسی ساکن در صدا و سیمای ایران چرا باید عمل وقیحانه و احمقانه یه ژورنالیست عراقی در پرتاب کفش به طرف جرج بوش را اینهمه با آب و تاب و ذوق مرگی تعریف کنند و با اختراع هزاران تفسیر آبکی آن را نشانه به بن بست رسیدن سیاست های بوش در منطقه بدانند!؟

کاری به گوجه ها و تخم مرغ های پرتاب شده به سوی احمدی نژاد در کنفرانس خبری حاشیه مجمع سالیانه سازمان ملل ندارم اما دلم می خواهد بدانم اگر همانجا یک شیرپاک خورده با کفش که نه با دمپایی میزد تو دهان احمدی نژاد ، چه تفسیری بر آن مترتب می شد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:19  توسط سعيده امين  | 

نسل سرگردان

                               

این گیتاست..دختری اهل افغانستان که در ایران به دنیا آمده است.. مادرم 10 سال قبل به مادرش خواندن و نوشتن را تا پنجم ابتدایی یاد داد،آن زمان که بچه های افغانی نمی توانستند در مدارس ایرانی درس بخوانند.. اما گیتا و بسیاری از همسالانش بخت این را دارد که در کنار دانش آموزان ایرانی سرکلاس نشسته و حتی در آموزش و پرورش پرونده تحصیلی داشته باشد..

من به این بچه ها می گویم نسل سرگردان.. بچه هایی که در ایران به دنیا آمده اند اما تبار افغانی دارند..هنوز شناسنامه ندارند و هویت مشخصی برای آنها تعیین نشده است..این بچه ها که تعداد آنها کم هم نیست عمیقا دچار سردرگمی فرهنگی هستند..نه پذیرای فرهنگ بومی خود هستند و نه فضای خانوادگی اجازه رشد در فرهنگ ایرانی را به آنها داده است.. محیط مدرسه و دانش آموزان ایرانی هم حضور مشروط آنها را تقبل می کند اما خارجی بودن( اینجا به معنای سربار بودن) را مدام به آنها گوشزد می کند..این نسل فرزندان بسیار باهوش و خلاقی دارد..وقتی به سن 15 می رسند تن به ازدواج اجباری با یک افغانی که غالبا کارگرند، می دهند..اینجاست که باید تمام آنچه را که در این سالها آموخته است را ببوسند و کناری بگذارند.. با این نسل ارتباط زیادی دارم و بعضی از آنها در حلقه دوستان نزدیک من درآمده اند..

گاهی خودم را در چشم های این دخترک می بینم..دنیا عالم امید و آرزوهایی را می بینم که شانس کمی برای تحقق دارد..اراده محکمی در هر دوی ماست  اما دیوار بلندی که مقابل من نیست، مقابل او افراشته اند..

هر وقت او را می بینم از خودم می پرسم چه بر سرش خواهد آمد!؟

گیتا خاله جوانی دارد که توانست تا اول دبیرستان درس بخواند اما طبق رسم خانوادگی مجبور شد در سن 16 سالگی با جوانی که کار نظافت منازل را انجام می داد ازدواج کند..نقره که یادم می آید از داستان زندگی او و خانواده اش برای همشهری گزارش جذابی توسط سعیده علیپور تهیه شده بود عادت جالبی به مطالعه کتاب و روزنامه داشت..هر روز صبح پیاده تا کیوسک روزنامه فروشی منطقه می رفت و برای خودش یک روزنامه و گاهی مجله فیلم می خرید و بعد برای من ازفیلم ها و نقدهایشان تعریف می کرد.. سراسر از انرژی بود..بعد از ازدواج ناخواسته صاحب دو فرزند شد..حالا از او چیزی باقی نمانده..نه اعتماد به نفس،نه علاقه به کتاب، نه امید به آینده و نه هدفی..شدیدا دچار افسردگی شده و شرایط زندگی اش را بر نمی تابد..

دختران زیادی از این تباربه سرنوشت نقره دچار شده اند..وقتی گیتا را می بینم آرزو می کنم بتواند از این مسیر سرگردانی نجات پیدا کند..

ممنوعیت تحصیل اتباع عراقی و افغانی در ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 13:26  توسط سعيده امين  | 

روشنگری علیه بنیادگرایی

 

دیروز جلسه ای در خصوص تاثیر بنیادگرایی در زندگی زنان برگزار شد که در بخش اول آن شادی صدر نتایج تحقیقاتش در خصوص مفهوم بنیاد گرایی و ویژگی های آن و همچنین شمه ای از تاثیر آن بر زندگی زنان را ارائه داد.

در بخش دوم هم جلسه پرسش و پاسخ مطرح شد که طی آن حاضرین سوالاتی از قبیل ارتباط بنیادگرایی با مرد سالاری و البته با مذهب ، پروژه بودن یا نبودن بنیادگرایی،علل سکوت جنبش زنان درمقابل مظاهر بنیادگرایی بعد از انقلاب و..را مطرح کردند و یک بحث و گفتگوی جمعی بسیار مفیدی در گرفت.

این جلسه از آن جهت که به علامت سوال های شکل گرفته در ذهن من و بقیه دوستان پاسخ داد بسیار روشنگرانه بود اما مهمتر از آن ایجاد فضای همدلی و همفکری  بود که ادامه و تعمیم آن  جنبش زنان را هموشمندتر ، هدایت شده تر و در نهایت قوی تر می کند..از محبوبه عباسقلی زاده ، شادی و سایر دوستان برای ایجاد چنین محیطی ممنون..

سوال:چرا من یک فلاش جانبی برای این دوربین عزیز نمی خرم؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:49  توسط سعيده امين  | 

این سربازان

 سراسر خیابان های اصلی تهران مملو از پلیس های جوانی است با یونیفورم یگان ویژه نیروی انتظامی که با فاصله 30 متر از هم ایستاده اند و به شدت تردد خودروها و به عبارت بهتر شهروندان را زیر نظر دارند.

خیابان های ولیعصر و شریعتی که من هر روز از آن عبور می کنم توسط این نیروهای باتوم به دست قرق شده است..عجیب است که این پلیس ها، جلیقه سفید رنگی روی این یونیفورم پوشیده اند که پشت آن نوشته " پلیس راهنمایی و رانندگی" اما با آن باتوم سیاه و بزرگ که بیشتر شبیه نیروهای ضد شورش به نظر می رسند.

وقتی پلیس ها اینطور به طور ضربتی در شهر پراکنده می شوند اولین فکری که به افکار عمومی می رسد احتمال یک تجمع، شورش یا اعتراض است..حضور فیزیکی نیروی پلیس فقط جو جامعه را متشنج می کند و نیت درونی حکومت از اعزام آنها در میان مردم از چشم ملت پوشیده نیست.

**کشته شدن 16 سرباز وظیفه مرزی اتفاق خشم برانگیزی است..

*** بی پارتی ترین آشخورهای ایران


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:19  توسط سعيده امين  | 

خانه از پای بست..         

                              
   

 حاجی کنزینگتن توی مطلبش در خصوص ماجرای اسید پاشی به صورت آمنه از سکوت وبلگستان متعجب شده است..خوب شاید اظهار نظر در مورد اسید پاشی و حکم قصاص کمی پیچیده ست به همان پیچیدگی قصاص نفس..

مسلما اگر کسی به صورت هر یک از ما اسید بپاشد میل داریم که به صورتش اسید بپاشند..همانطور که آمنه حق دارد که قصاص بخواهد..هر قربانی حق دارد که قصاص بخواهد اما ما نه در مسند قضا هستیم نه علم آن را داریم و نه حائز شرایط آن..

اما واقعیت این است که نه صورت درهم ریخته جانی مرهمی بر دل ما خواهد بود و نه روشی درست برای پیشگیری از این عمل وحشیانه..سالهاست که چشمهای ما به این قبیل اخبار در صفحات حوادث روزنامه ها آشناست..چرا؟ چرا باید اسید پاشی به یک روند بی محابا برای انتقامجویی تبدیل شود؟ تفکر سلطه مدارانه ای که پشت این عمل وجود دارد ناشی از چیست؟

چگونه است که یک انسان به خودش حق می دهد جان انسان دیگری را بگیرد؟ بر چه اساسی یک انسان به خودش حق می دهد زیبایی، سلامت و بالاتراز آن روح یک انسان دیگر را به فنا دهد؟

صرف نظر از شرایطی که خشم انسانی را چنان برانگیخته می کند که مرتکب چنین اعمالی می شود پشتوانه فکری و تعلل مقام قضایی در مجازات  را هم باید برای انتخاب ابزار های انتقام جویی در نظر گرفت..

نگاهی نیمه انسانی به زن، حق و حقوق نیم بند و ارزش جان زن به نصف یک مرد را می توان از پشتوانه فکری و حقوقی چنین اعمال غیر انسانی در نظر گرفت..

فکرش را بکنید تا به حال به چند مورد اسید پاشی توسط یه زن به صورت یک مرد برخورد کردید؟ آیا اسید در دسترس زنان موجود نیست؟ زنان دل رحم ترند؟ یا سختگیری های حقوقی و قضایی در مورد زنان محکم تر و غیر قابل اغماض تر اجرا می شود..

منظور من از این مطلب جنسیتی کردن این ماجرا نیست فقط اشاره به این نکته ست که این قبیل اعمال فقط در سایه تفکر و دیدگاههای مردسالارانه و سلطه مدارانه درجامعه صورت می گیرد..خانه از پای بست ویران است..

پی نوشت: لازم دیدم تاکید کنم که اهمیت جان، روح،سلامت و زیبایی انسانها(همه موجودات) برابر است.سوال من در خصوص اینکه چرا اسیدپاشی توسط زنان مرسوم نیست بیشتر به مردانه بودن این جرم بر می گردد نه اینکه ارزش زیبایی مردان از زنان کمتر باشد..

آيا قوانين اسيد‌پاشي باز دارنده‌اند؟

و آن چشم‌هاي هزارويك شب

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:44  توسط سعيده امين  | 

ارزش جان!!

                        

اینجا عدالت فقط یه مجسمه بی خاصیت است..اینجا جان انسان بی ارزش تر از بادمجان است..آقای شاهرودی بنشین و خاک این ویرانه ای که ویران ترش کردی را روی سرت بریز!

فاطمه پژوه اعدام شد!!

امروز یک زن و ۹ مرد اعدام شدند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:30  توسط سعيده امين  | 

نوبت مرهم

                                   

نوبت مرهم بود به سال صفر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:18  توسط سعيده امين  | 

یک گام به پس

به نظرمی آید که افت احتمالی کیفیت وظایف زناشویی زنان ایرانی و ایجاد خلاء احتمالی در نیاز های مردان ، برخی ازنمایندگان زن مجلس را چنان نگران دغدغه های بازدارنده رجال در امور مملکت داری کرده که آنان را برآن داشت که از سر ناچاری مجددا ماده 23 را وارد لایحه حمایت از خانواده کنند.

و حالا به گفته فاطمه رهبر (که احتمالا این مرگ را فقط برای همسایه مباح می داند) با حذف این ماده مبتلا به مرض لاعلاج خلاء قانونی  می شویم و البته تجویزات شفا بخش آیه 3 سوره نساء نیز ملحوظ نمی شود پس بازگشت به سر خانه اول ضروری و اجتناب ناپذیر به نظر می رسد.

هیچ چیز در این میان تغییر نکرده و ظاهرا نمایندگان ملت قرار است به زور هم که شده این قانون زهرماری را به خورد زنان مفلوک ایران بدهند..میل دارم بدانم چنانچه شوهر هر یک از نمایندگان زن موافق ماده 23  ، مدارکی دال برناتوانی این عزیزان در انجام وظایف زناشویی به دادگاه ارائه کنند ، تجدید فراش بر آنان جایز است یا نه..؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 22:43  توسط سعيده امين  | 

 و من عاشقانه زیسته ام.. 

                   یکی از صحنه‌های فیلم مستند      

13 زن در این مستند دور هم مقابل دوربین می نشینند و بدون اینکه با پرده شطرنجی، شرم و خشم خود را بپوشانند شجاعانه خاطرات خود از سالهای زخم خورده از تجاوز و شکنجه را در زندان سیاسی زنان جمهوری اسلامی ایران بازگو می کنند..

حالا هر کدام در گوشه ای از دنیا پناه گرفته اند..بیشتر در آلمان..

پانته آ بهرامی فیلمساز ایرانی در این مستند گوشه ای از چهره زندان های مخوف امنیتی را به تصویر می کشد..

دستمایه‌ی اصلی این مستند را دوستی‌های عمیق، شکست‌های تلخ، چگونگی خواندن کتاب، برخوردهای نظری، مقاومت و تحمل بندهای تنبیهی "قبر" یا "تخت" در زندان قزل حصار، مسألهٔ "چادر رنگی" و خداحافظی ابدی از دوستانی که به میدان‌های تیر فرستاده شدند و دو قتل عام سیاسی سال‌های ۶۰ و ۶۷ می سازند..

فیلم گرافی پانته آ بهرامی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:36  توسط سعيده امين  | 

سرزمین گوجه های سبز

                        ادگار گفت:"وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمی گوییم٬ غیر قابل تحمل می شویم و آن گاه که زبان می گشاییم٬ از خود دلقکی می سازیم". این جمله آغاز و پایان رمان سرزمین گوجه های سبز است..

يكي از كتاب هاي دوست داشتني من در كتابخانه ام "سرزمين گوجه هاي سبز" هرتا مولر است.زمان گردگیری آن را ته کتابخانه ام پیدا کردم و دوباره خواندمش.. همان كه جايزه ي ادبي آلمان( نشان والتر-هانس كلور) را به ارزش 20 هزار يورو از آن خود كرد. مولر در اين كتاب با نگارش سيال و لغزنده اش به زيباترين شكل نفوذ ديكتاتوري كمونيسم را به خلوت ترين گوشه ي ذهن مردم اروپاي شرقي به تصوير كشيد. اين كتاب تاثير زيادي در من گذاشت.

این رمان سرگذشت گروهی دانشجوی زخم خورده لهستانی است که در دوره دیکتاتوری نیکولای چائوشسکو ،ولایت خود را ترک کرده و به بخارست پناهنده می شوند غافل از اینکه حکومت توتالیتر سایه سنگینی دارد که حتی آپارتمان های تاریک و کثیف منطقه فقیر نشین شهر هم از آن در امان نیست..

ترزا(راوی)، ادگار، کورت و گئورگ و البته لولا همگی سرخورده از آنچه که رویاهایشان را فرو ریخته گوشه عزلت می گیرند..گئورگ به آلمان پناهنده می شود، کورت خودش را در آپارتمانش حلق آویز می کند، ادگار و ترزا هم..

هرتا مولر در سال 1953 ميلادي در كشور روماني متولد شد و در رشته ي زبان ژرمن تحصيل كرد. بعد به آلمان رفت و به عنوان مترجم و معلم مشغول به كار شد.سرزمين گوجه هاي سبز واگويه هاي او از ديكتاتوري سياه استالينيسم است.

تا يادم نرفته بگويم كه نشان ادبي والتر- هانس كلور به احترام نام نويسنده ي بزرگ آخن آلمان(1940-1890) است كه هر دو سال يكبار به نويسندگاني كه زبان مادري غير آلماني دارند اعطا مي شود.

پی نوشت۱:این عکس رو خودم از جلد کتاب گرفتم..

پی نوشت ۲:هر گونه شباهت در فضای این رمان با شرایط موجود در ایران کاملا اتفاقی است..

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:1  توسط سعيده امين  | 

پاییز در ماسوله

                                    

 برای دوستانی که در حال حاضر فراغت سفر دارند ماسوله خیلی توصیه می شود..چون هم خلوت و دنج است و هم پاییز بی نظیری دارد..

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:14  توسط سعيده امين  |