سخاوتمند تر از خسیس هم هست؟

اسكروچ مردي ثروتمندو در عين حال خسيس بود باخانه اي تاريك و سرد. بله، تاريكي هزينه اي نداشت، درست مثل شام نه چندان لذيذش، فرني كه دندانگير نبود، اما ارزان بود!
خيلي از شماها داستان اسكروچ را ديده، شنيده و خوانده ايد؛ داستان يك خسيس غيرقابل تحمل كه قديس شد. همه مي گويند اسكروچ خسيس و مال اندوز بود، اما نمي توان به اين سادگي ها شخصيت اسكروچ را تجزيه و تحليل كرد. شايد قضيه پيچيده تر از اين حرف ها باشد. شايد وقتي اسكروچ براي گرم كردن خانه اش به زغال سنگ احتياج داشت، ترجيح داد با سرماي ناجوانمردانه و گداكش زمستان بسازد تا معدنچيان، كار در معدن را رها كنند و كمي به خودشان برسند.
درست كه لامپ هاي منزلش هيچ وقت نسوختند و بشقاب غذايش پر نشد، اما شايد اين كارها دليل ديگري داشت. آيا به اين موضوع فكر كرده ايد؟ اينكه او به اين دليل هيچ وقت خدمتكاري نداشت كه همسايگان با خيال راحت خدمتكار بگيرند!
چارلز ديكنز به ما مي گويد: لردماير در قلعه Mansion Houseعمارت بزرگ با 50 آشپز و پيشخدمت براي آماده سازي جشن كريسمس در حد و اندازه هاي خانواده لردماير زحمت زيادي كشيد و همه او را پس از شركت در اين ضيافت پر شور! بابت سخاوتش ستودند، اما اسكروچ به تنهايي در خانه سه اتاقه خود زندگي مي كرد. خب، اين مبناي خوبي براي قضاوت است؟ مسلما نه.
به نحوي مي توان گفت در تمام اين دنيا سخاوتمندتر از خسيس نيست؛ فردي كه مي تواند تمام اموال دنيا را داشته باشد، اما ترجيح مي دهد كه نداشته باشد!
كريسمس مبارك
بازی شب یلدا
ناغافل از طرف محبوبه به بازي شب يلدا دعوت شدم. روم نشد كه دعوتش رو رد كنم . اعتراف كردن به اون چيزايي كه نمي خواي ديگران بدونن سخته. اونم تو يه جايي كه عادت كردي فقط مطلب جدي بنويسي.
خوب قبلش بايد چند تا پيش شرط بذارم. هيچكس حق نداره ماجرا رو به روم بزنه! كامنت بي ادبانه ممنوع ! اين پست براي هميشه در اين وبلاگ دفن مي شه و نبش قبر هم پيگرد قانوني داره!
1. من به شدت به قليان علاقه دارم و تا همين اواخر هم هر روز مي كشيدم. الان كم شده چون پايه موجود نيست.
2. از زندگي مجردي نفرت دارم و همچنين از خانه داري!! فكر نمي كنم كه زياد توي زندگي مشترك موفق باشم و البته دوام بيارم.
3 . از بچگي آدامس رو بعد از چند بار جويدن قورت مي دم. ولي اوضاع روده و معده ام خوبه
4. پوست هندوانه رو از خودش بيشتر دوست دارم.
5. از بچگي آرزو داشتم دنيا رو بگردم. يبار كلاس سوم دبستان كه بودم از خونه فرار كردم تا جهانگرد بشم اما سر چهار راه اول نرسيده ترسيدم و برگشتم اين ماجرا رو هنوز مامانم نمي دونه.
6.الانم در رابطه با مورد بالا يه كارايي دارم مي كنم اما ايندفعه مامانم مي دونه...
پي نوشت: خيلي چيزاي ديگه هم هست كه جرات نمي كنم پيش خودم اعتراف كنم چه برسه به نت كه واي واي...
خوب حالا كه من بي هوا سر خوردم تو بازي آيينه، مست مستور ، همفري بوگارت ، برباد رفته و نقاب رو به اين بازي دعوت مي كنم