حاشيه هاي قشنگ آخرين بازي
به نظر من آخرين بازي جام جهاني 2006 قشنگ ترين بازي بود. بيشتر به خاطر اخراج زين الدين زيدان از مسابقه! وقتي يه آرژانتيني كه تيم مليش تجربه ي شكست از آلمان رو پيدا كرده صلاح نيست كه بشه داور آخرين بازي تا فرصت انتقام از جام جهاني رو پيدا كنه.
خدا وكيلي اون صحنه اي كه زيدان با كله زد تو سينه ي بازيكن بي تربيت ايتاليايي اونقدر خشن نبود كه داور كارت قرمز رو بالا ببره! داور همچين كارت رو از جيبش بيرون كشيد و اونو جلوي چشماي زيدان گرفت كه انگا زيدان تا حالا رنگ قرمز رو نديده و اون موظفه بود اين رنگ رو نشون اين بازيكن بده.
در ثاني آدم غيرتي غيرتيه! اگه وسط بازي فوتبالم بهش فحش ناموسي بدن از كوره در ميره. كجاي اين سرشكستگيه؟
البته من يه نظريه ي اسلامي تري دارم" هرچي باشه زيدان مسلمونه و حكم جهاد بلا مانع داره. همين حكمم ايجاب مي كنه كه گاهي با كله يا لگد بزنه تو سينه ي رجال كفر . اين كجاش ناثوابه؟
هميشه گفتم كه فرانسوي ها آدماي قدرشناسي هستن. بعداز بازي تيم رو به همراه زيدان سوار هواپيما مي كنند و ميبرن كاخ اليزه براي ضيافت شام ژاك شيراك ، رييس جمهوري..
حالا ديديد چه حاشيه ي قشنگي اين بازي داشت..؟!
داستان عشق
هر چه گويند عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل گردم از آن
(مثنوي)
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بيا ييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك .همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و ازآنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن ..يك ..دو ..سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبو هي از زباله پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي شد ،هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شدو ديوانگي مشغول شمردن بود هفتادو نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود وپنج ...نودوشش .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد وداخل يك بوته گل رز پنهان شد .ديوانگي فرياد زد دارم ميام .واولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان ، دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني واو پشت بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورتش را پوشانده بود واز ميان انگشتا نش قطرات خون بيرون مي زد شا خه به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو .
و اينگونست كه از آنروز به بعد عشق كوراست و ديوانگي همواره همراه اوست ..
با تشکر از سایه روشن