تبليغاتX
كنج
زنان سرزمین من

shoee-lebas.jpg

عکاس: ساتیار بازم هست

همزمان با هفته ی زن دو نمایشگاه پوشش اسلامی با عنوان زنان سرزمین من و ریحانه برگزار شد. در هر دو نمایشگاه مدلهای تلفیقی از پوشش جدید ملی بانوان ایرانی ارائه شد. دخترانی بلند قامت این لباسه رو می پوشیدندو به سبک شو های غربی روی سن راه می رفتند.

ویژگی مشترک این لباسها بلند بودن اونها مدل عبایی بود. چیزی که اخیرا بعضی از دختران ایرانی تحمل اونو ندارن. یعنی بعد از تجربه ی مختصر آزادی در پوشش ،تن دادن به این نوع مدلها کمی سخت به نظر می رسه. در حال حاضر خانومها به دنبال لباسهای سبک وزن ، کم حجم و البته زیباو رنگارنگ هستند.

بنابراین تصور نمی کنم مدل های پیشنهادی چندان مورد استقبال قرار بگیره مگر به اجبار..! 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 16:49  توسط سعيده امين  | 

انتظار بيست و چهار ساله

 

                                    

 

هر اتفاقي ممكنه بيافته. خانم مجتهد زاده همسر ديپلمات ربوده شده در لبنان آمادگي هر خبري رو داره.يا شهادت ويا آزادي از اسارت.

به من كه براي مصاحبه پيشش رفته بودم خيلي خودموني گفت: البته الان يه كمي سخته كه خبر شهادتشو بشنوم بعد از 24 سال انتظار . اگه روزاي اسارت يعني سال 61 كشته باشنش دلم نمي سوزه اما اگه امسال يا سال قبل ...! ( براي اولين بار طي 2 ساعت گفتگو كه مدام از خنده ريسه مي رفت سرشو پايين انداخت و ...)

همين 2 روز قبل به عنوان زن نمونه از دست رييس جمهور لوح تقدير گرفت. اما نمي دونم چقدر براش مهمه.

حالا راعد پسر 26 ساله ش كه موقع اسارت پدرش فقط يك سال ونيمش بود افتاده دنبال كار.

خانم مجتهد زاده همسر سيد محسن موسوي كه سال 1982 در جنوب لبنان توسط نيروهاي سمير جعجع به اسارت گرفته شد حالا مدير يه هنرستان تو انتهاي خيابان جيحونه. ايشون بلافاصله بعد از عمليات آزاد سازي اسراي ايراني فعاليتشو براي آزادي شوهر و اون سه ديپلمات ايراني ديگه شروع كرد. با خاوير پرز دكويار رييس وقت سازمان ملل ملاقات كرد اما كاري از پيش نبرد....

حالا روز زن و جنگ لبنان و اسرائيل بهانه ي خوبي شد كه بهش سري بزنيم..

گزارش رو براي همشهري آماده كردم .چاپ كه شد لينك ميدم.بد نيست بخونيد. دستتون مياد كه بعضي از زن ها از مرد ها مردترند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 15:25  توسط سعيده امين  | 

توجه!

 

قابل توجه دوستان و رفقای اینترنتی: تا اطلاع ثانوی بعضی از پست های من رنگ و بوی جنگ داره...

 نق و نوق ممنوع..!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 15:43  توسط سعيده امين  | 

بازم جنگ ...!

 

امروز خوش دارم کمی سیاسی با گرایش خاورمیانه بنویسم.البته تحلیل نمی کنم چون مفسر سیاسی در این زمینه تا دلتون بخواد داریم.

 

 

 در جنوب لبنان درگیری بین نیروهای اسرائیلی و حزب الله شدیدتر شده. حیفا زیر آتش رفته ، در ایران قراره فردا ساعت ۱۰ در میدان فلسطین تجمع برگزار بشه.این تظاهرات با همت انجمن های مستقل دانشجویی برگزار میشه.نکته اینجاست که نیروهای اسرائیلی ادعا کردند که حدود ۱۵۰ پارتیزان ایرانی تو عملیات های ضد اسرائیلی به ارتش حزب الله کمک می کنند. وزیر خارجه ی ایران این ادعا رو رد کرد اما امروز ۳۱۳ دانشجو در نامه ای به سید حسن نصرلله ( رهبر حزب الله) آمادگی خودشونو برای حضور در جبهه جنوب لبنان اعلام کردند.این بنوعی یعنی ورود غیر رسمی ایران در جنگی که پایانش قابل پیش بینی نیست.

پی نوشت: با وجود اینکه از جنگ نفرت دارم اما نمی دونم چرا قلبا از اینکه اسرائیل آبکش بشه ذوق می کنم از اینکه رییس جمهور دو کشور ایتالیا و فرانسه برای حل بحران از دولت ایران در خواست کمک کنند حال می کنم ( حتی اگه دولت احمدی نژاد باشه) دله دیگه چکارش میشه کرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 16:0  توسط سعيده امين  | 

مادر .......

 

 

شكسپير:عصاره همه مهرباني ها را گرفتند و از آن مادر ساختند

چاپلين:مادر با شكوه ترين زني است كه ديده ام

ماركز:كاش مي شد به جايش بميرم

سعیده: تنها موجود قابل ستایش روی زمین

ولادت بانوي بزرگ اسلام و روز مادر گرامي باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:44  توسط سعيده امين  | 

آغاز دوران وبلاگ نویسی دولتی

در حال حاظر دلم نمی خواد اینجا رو تبدیل به یه وبلاگ مرجع کنم که این کارو به نوعی توی جریده ای که در اون کار می کنم انجام میدم. اما نمی تونم از گفتن بعضی چیزا صرف نظر کنم.

سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران باشگاه وبلاگ نویسان رو راه اندازی کرده و قراره شنبه ی آینده اون رو افتتاح کنه.یکی از ویژگی های اساسی وبلاگ نویسی ماهیت غیر دولتی اونه که تا حدودی اون رو از گزند خود سانسوری مصون کرده. وقتی که ما وبلاگ نویسا بعد از این همه سال حتی یه کلوب ویژه ( حتی به صورت مجازی) راه اندازی نکردیم تا فعالیت سایبری رو به شکل حرفهای تر دنبال کنیم ،عجیب نیست که  یه سازمان دولتی در ظاهر ماجرا پیش قدم میشه که با تاسیس یه باشگاه وبلاگ نویس ها رو جمع کنه و با ارائه ی خدمات پیش پا افتاده اونها رو استثمار بکنه. من معتقدم که نباید وبلاگ نویسی دولتی بشه چون بر سر سایبر همان آید که بر مصبوعات آمد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:55  توسط سعيده امين  | 

    بدون عنوان
  

(دستگیری صدام حسین توسط سربازان آمریکایی پس از آنکه از مخفیگاه خود بیرون کشیده می شود؛ عکاس: ناشناس)

 برداشت بی اجازه از سایت ایرج مهرگان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:24  توسط سعيده امين  | 

حاشيه هاي قشنگ آخرين بازي

 

به نظر من آخرين بازي جام جهاني 2006 قشنگ ترين بازي بود. بيشتر به خاطر اخراج زين الدين زيدان از مسابقه! وقتي يه آرژانتيني كه تيم مليش تجربه ي شكست از آلمان رو پيدا كرده صلاح نيست كه بشه داور آخرين بازي تا فرصت انتقام از جام جهاني رو پيدا كنه.

خدا وكيلي اون صحنه اي كه زيدان با كله زد تو سينه ي بازيكن بي تربيت ايتاليايي اونقدر خشن نبود كه داور كارت قرمز رو بالا ببره! داور همچين كارت رو از جيبش بيرون كشيد و اونو جلوي چشماي زيدان گرفت كه انگا زيدان تا حالا رنگ قرمز رو نديده و اون موظفه بود اين رنگ رو نشون اين بازيكن بده.

در ثاني آدم غيرتي غيرتيه! اگه وسط بازي فوتبالم بهش فحش ناموسي بدن از كوره در ميره. كجاي اين سرشكستگيه؟

البته من يه نظريه ي اسلامي تري دارم" هرچي باشه زيدان مسلمونه و حكم جهاد بلا مانع داره. همين حكمم ايجاب مي كنه كه گاهي با كله يا لگد بزنه تو سينه ي رجال كفر . اين كجاش ناثوابه؟

هميشه گفتم كه فرانسوي ها آدماي قدرشناسي هستن. بعداز بازي تيم رو به همراه زيدان سوار هواپيما مي كنند و ميبرن كاخ اليزه براي ضيافت شام ژاك شيراك ، رييس جمهوري..

حالا ديديد چه حاشيه ي قشنگي اين بازي داشت..؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 13:29  توسط سعيده امين  | 

 

 

داستان عشق

 

100549-194 - Woman with Heart 

 

   هر چه گويند عشق را شرح و بيان                             چون به عشق آيم خجل گردم از آن 

                                                                                                                            (مثنوي)

 

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بيا ييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك .همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و ازآنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن ..يك ..دو ..سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبو هي از زباله پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي شد ،هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شدو ديوانگي مشغول شمردن بود هفتادو نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود وپنج ...نودوشش .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد وداخل يك بوته گل رز پنهان شد .ديوانگي فرياد زد دارم ميام .واولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان ، دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني واو پشت بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد  عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورتش را پوشانده بود واز ميان انگشتا نش قطرات خون بيرون مي زد شا خه به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو .

 

و اينگونست كه از آنروز به بعد عشق كوراست و ديوانگي همواره همراه اوست ..

با تشکر از سایه روشن

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:42  توسط سعيده امين  | 

 

91305-02 - Psychedelic Woman

وسوسه

دوستي داشتم به اسم گيتي كه معتاد به كراك بود.چند سال قبل عكس جوونياشو نشونم داد .مي شد گفت كه زن زيبائيه.اما حالاتبديل به يه پير زن زشت و  بد قوارهشده. يادم مياد از ترامادول شروع كرد.

ديشب خواب ديدم كه جنازشو زير يه پل پيدا كردن(نمي دونم كدوم پل).صبح كه بيدار شدم حالم خيلي بد بود.ازش خبري ندارم.آخرين بار خونه ي مصي جون وقتي كه گردنبند طلاي اونو بلند مي كرد ديدمش. رفت و ديگه پشت سرشم نگاه نكرد. اون روز من و مصي كلي به حالش گريه كرديم.گيتي تا همين ۷ سال پيش براي خودش كسي بود.

دستم خيلي درد مي كنه.يه مشت ترامادول ريختم جلوم و با ولع بهشون نگاه مي كنم. كفري ام چون قيافه ي گيتي از جلوي چشمم كنار نمي ره.به خودم مي گم: من مثل اون نيستم.اون ديگه شورشو درآورده بود.فقط همين يه دونه! بقيه رو ميريزم دور.خوب با اين درد لعنتي چيكار كنم؟

مثل اينكه بايد به همون ناپروكسن و استامينوفن كدئينه بسنده كنم...!!! پوف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 14:43  توسط سعيده امين  | 

فلسفه ی مرغی

 

چرا مرغ از خیابان رد شد؟

 

ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

 

مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتناب‌ناپذير بود.

 

خاتمی: چون ميخواست با مرغهای آن طرف خيابان گفتگوی تمدنها بکند.

 

رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

 

نيچه: چرا که نه؟

 

فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را ميمکيديد؟

 

داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.

 

همينگوی: برای مردن. در زير باران.

 

اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبی است.

 

سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان ميدهد.

 

پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغدانی ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

 

صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

 

شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نميدهد.

 

روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

 

نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغها.

 

حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

 

کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بی‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود.

 

 

 

سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.

 

اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهای روی سر مرغ را نديديد؟

 

جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.

 

سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.

 

احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌های ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايه‌های دردمند سرخ.

 

رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

 

بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفی ميکنی.

 

.فروغ فرخزاد: از خيابانهای کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.

 

ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.

 

.هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد

 

احمدی‌نژاد: خيابان و فناوری رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمی جوانان ایران و حق ملت ایران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهیم داد. موج معنويت و بيداری در دنيای اسلام، به اميد خدا به زودی اين مرغ را از دامان دنيای اسلام پاک خواهد کرد.

 

کودک: که به اون طرف خيابون برسه

 

این پست رو نوشتم تا بگم که چرا ما تا این حد اتفاقات پیرامونمون رو پیچیده می کنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 13:9  توسط سعيده امين  | 

من درد می کشم ، گریه می کنم ، فریاد می زنم ، بعد به همه ی اینها می خندم ،پس هستم...

یه دزدی کوچولو از آقای رنه دکارت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 13:15  توسط سعيده امين  | 

نامه نگاری با زندگان

روزي مردي به سفر مي رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل، متوجه مي شود كه آن هتل به كامپيوتر مجهز است. تصميم مي گيرد به همسرش ايميلي بزند. نامه را مي نويسد اما در تايپ آدرس دچار اشتباه مي شود و بدون اين كه متوجه آن شود نامه را مي فرستد.
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين كره خاكي، زني كه تازه از مراسم خاكسپاري همسرش به خانه بازگشته بود با اين فكر كه شايد پيام تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشد به سراغ كامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چك كند، اما پس از خواندن نخستين نامه غش مي كند و بر زمين مي افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مي دود و مادرش را نقش بر زمين مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد.
«گيرنده: همسر عزيزم
موضوع: من رسيدم
تاريخ:اول اکتبر ۲۰۰۶
مي دونم كه از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي. راستش آن ها اين جا كامپيوتر دارند و هركسي به اين جا مي ياد مي تونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الآن رسيدم و همه چيز را چك كردم. همه چيز براي ورود تو روبه راهه، فردا مي بينمت. اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه!»

این داستانهای بامزه رو دوست خوبم مانا برام میل می زنه . حیفم میاد شما نخونینش.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 9:2  توسط سعيده امين  | 

فصل متلك پرانها

فصل تابستون از راه رسيد. روزا طولاني تر شده و آدماي ولگرد و بيكار فرصت خوبي پيدا كردن تا به خيابونا بيان و براي ايجاد مزاحمت سوژه يابي كنن. اين معضل فقط براي ما زنان ايراني نيست . آفتاب نيوز يه گزارش جالب در اين رابطه رو خروجي داده. بيشتر از اون قسمتش خوشم اومد كه گروهي از زنان فعال در نيويورك دست به حركت جالبي زدن. اونا وبلاگي رو راه اندازي كردن و عكس هاي افراد متلك پرون و آدرس  تردد اونا رو توي وبلاگ ميذارن تا آبروي طرف بره. اگه به اين سايت سري بزنيد عكس هاي جالب زيادي رو مي بينيد...بد نيست ما هم در ايران يه فكري بكنيم



+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:22  توسط سعيده امين  | 

 

چند درس از درسهاي زندگي:

درس اول:

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي  خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس دوم:

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!

نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

درس سوم:

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه...

جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...

بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 10:43  توسط سعيده امين  |